ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

خرید

تو این روزهای بلند بچه ها واقعا حوصلشون سر میره کل روز و تو خونه بمونن، ما هم معمولا به بهانه ی خرید با هم میریم بیرون، امروز که خونه ی مامان جون هستیم با خاله منـــــــــا رفتی خرید و من از بالکن خونه ی مامان جون ازت عکس انداختم... ...
10 تير 1392

مامان جون

مامان جون سه ماهی و باید برای زانوی چپشون استراحت مطلق کنن، ابوالفضل هم با مهمونای مامان جون عالمی داره... محمدامین وابوالفضل پریماه جون و ابوالفضلم چشم دل مامان روشن چشم دل مامانش روشن دایی حسن مهربون و ابوالفضلم پسر شیطون من ایمان جون داداش پریماه گل بازم چشمم ... ایشون هم بابای گل شما ابوالفضل در حال شکوندن گردوی تازه... ...
7 تير 1392

یکی یه دونه

٧تیر با مامان جون بدون هیچ دلیلی قهر کردی، مامان جون که زنگ میزد باهات صحبت کنه می گفتی قهرم و باهاش صحبت نمی کردی از طرفی رفتی عکس مامان جون باباجونو که رو میز توالت مامان بود و برعکس گذاشتی... دست من و بابا، دست مامان جون و باباجون و میگیری میذاری تو دست هم، دست به دست میدی... دوست داری همه دور هم باشیم... میای پشت من رو کولم میگی اوشین... پیتیکو سوراخ شد و انداختمش دور، امروز اومدی آروم رو من نشستی پیتیکو می کنی برعکس همیشه که خیلی خشن و با سرعت اینکارو می کردی، جای گاز هم مرتب بوسم می کردی... گاهی از کف سرم هم گاز می گیری... جینگیلی، زینگیلی، نینگو هم رمزته، وقتی خیلی شادی با این صدام می کنی... امروز گربه و سگ و به انگلیسی یاد گرفتی......
6 تير 1392

روزهای مردیه پسملی...

بلدی تا ده بشماری...سوره ی کوثر و شعر آقاپلیسه و خرگوش من چه نازه رو هم یاد گرفتی...پاتو 180درجه باز می کنی میگی باز...عاشق تفنگ آبی ای هستی که باباجون برات گرفته... از اسباب بازیهای جدیدت با چیدنیها و حیوانات و ابزارت خیلی کیف می کنی... یه بار رانی و خودت به تنهایی با انبردست باز کردی، وقتی حواسمون بهت نبود...باعصای بابا عالمی داری... حرکات جدید با مبلها یاد گرفتی، از بغل بالا میری، گاهی پاتو میذاری رو مبل و با دستات که رو زمینه خودتو کنترل می کنی... یه چیزی بهت میدم کلی ذوق می کنی... با اینکه زیاد مسجد نرفتی ولی کاملا مسجد و می شناسی حتی از روی عکس... خیلی بامزه وقتی چیزی باب میلت نیست قهر می کنی... تا پیچ و مهره می بینی یاد دوسو می...
4 تير 1392

مامان،شیرشیر

توبغلم بودی و طلب چیزی و می کردی که 22ماه و11روز با عشق خورده بودی و مال تو بود و قرار بود این حق به جرم بزرگ شدن و اولین استقلال تو زندگیت ازت گرفته بشه، سرتو آروم در آغوش بیقرارم گذاشتی و با چشمهای پر از سوال و تعجبت بهم خیره شدی و من ناتوان از دادن توضیح و لبریز عشق و دلتنگ تکرار لحظه های شیرینیه شیر دادنت...پسرم... از همون لحظه ی اول در بیمارستان که من و سرشار شادیه مادر شدن کردی و آغوش گرمم را پذیرفتی، بهترینهای زندگیم را به من هدیه کردی، وقتی با چشمان نیمه باز و پف کرده اولین شیرخوردنت را آغاز کردی منو دیوانه ی در آغوش کشیدنت کردی، لحظه شماری می کردم که دردم تمام بشه و دل سیر در آغوشم غرقت کنم، یاد آخرین شیر خوردنهایی که اغلب با...
27 خرداد 1392

بازگشت

و خدا رو شکر همه چیز مرتب شد... این هم دوره ای بود که اومد و رفت و... ...
19 خرداد 1392

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم...

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم... اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتری بودم بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم و سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم، به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم، از جدی بازی کردن دست برمیداشتم و بازی را جدی می گرفتم، در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم و بیشتر تاییدش می کردم، اول احترام به خود را در او می ساختم ...
14 خرداد 1392